تاریخ انتشار :جمعه ۱۲ تیر ۸۸.::. ساعت : ۸:۴۸ ب.ظ

حکایت پدر و پسر ی که…

پسری پدرش را به کولش گرفت تا او را به بیرون از خانه و دور از محل زندگی اش برده، در آن جا انداخته و برگردد.پدر بر پشت پسر می خندید.پسر گفت:من تورا می برم که بیندازم،آن وقت تو می خندی؟پدر گفت:یاد کار خودم افتادم ،که من با پدرم چنین کردم و اینک تو هم با من همان می کنی!!!….

دیدگاه خود را به ما بگویید.


+ 4 = 10