آخرین اخبار : 

دو حکایت محلی-نتیجه با شما‏

‏  ‏*((زیزه)) نام گنجشک کوچکی است،این گنجشک یک روز برای آوردن غذا برای بچه هش به بیرون میره و وقتی برمی گرده،بچه بهش ‏مگن،مادر وقتی نبودی یه حیوونی از زیره لونه رد شد که خیلی بزرگ بود!گنجشک مادر به جوجه ها گفت اندازه ی من بود؟بچه ها گفتن :آره ‏خیلی خیلی بزرگ  بود!گنجشک مادر خودشو بازکرد و بادی به زیر پرهاش انداخت و گفت:ایقدر می شد.دیگه از این اندازه که بزرگتر نبود.بچه ‏ها گفتند نه مادر خیلس از تو بزرگتر بود.گنجشک مادر دید که نمی تونه به بچه ها بفهمونه که از اون بزرگتر چیزی وجود نداره یا لااقل اونا نباید ‏بزرگتر از مادرشون چیزه دیگه ای تصور کنن،بچه ها را زیر پا گرفت و اونا رو کشت.‏
‏**همین گنجشک کوچولو ((زیزه)) یه روز به درخت چنار پیغام میده که آماده باش که من میخوام بیام روت بشینم! درخت چنار چند روزی بود ‏که داشت خودشو آماده میکرد،و می پرسید :پس چی شد؟نیومد اونی که پیغام داده بود خودمو آماده کنم؟زیزه گفت:من اومدم ‏،نشستم،رفتم…‏

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.